تبليغاتX
...درد دل
...درد دل


 

نا کرده گنه در این جهان کیست بگو؟

آنکس که گنه نکرد و چون زیست بگو؟

من بد کنم و تو بد مکافات دهی

پس فرق میان من و تو چیست بگو؟

 

سکوتم را به باران هدیه کردم

تمام روزها را گریه کردم

نبودی در فراق شانه هایت

به هر خاکی رسیدم تکیه کردم...


 




+ مورخ یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:57 نویسنده سنا

_____________.____________________._____________

 

یه روز یه بنده خدا که خیلی دوست داشت با خدا حرف بزنه

 خدا رو خواب دید

و مشغول صحبت با خدا بود و یک دفع

ه یاد یک سوال قدیمی توی ذهنش افتاد

از خدا پرسید

 خدایا  هر وقت دارم راه میرم وقتی برمیگردم

 و پشت سرم و نگاه میکنم

 دوتا ردپا میبین

 بهم بگو این رد پاها چیه

خدا گفت

 بنده ی عزیزم یکیش مال خودته

 و یکیش ماله منه که دارم پابه پا باهات میام

بنده: آهان خداجون

 پس تو سختیها که نگاه میکنم و یه ردپا میبینم

 با همه ی مهربونی هات منو تنها میزاری

خدا : نه بنده ی عزیزم تو باز هم اشتباه کردی

تو لحظه هایی که یه رد پا می بینی

 اون ردپای منه که دارم کولت میکنم که بتونی

 سختیها رو تحمل کنی


 

 



+ مورخ شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:36 نویسنده سنا

_____________.____________________._____________

 

دیگه باورم شده که رفتی ...
 
دیگه باورم شده که نیستی ...
 
دیگه باورم شده تو رو ندارم ...
 
میدونم که هر چی بگم بی اثره...
 
نمیخوای بدونی که چشمام به دره...
 
با اینکه رفته دیگه ازم دوره ...
 
تو همونی که تورو به دنیا نمیدم ، به جز تو کسیو تو دلم راه نمیدم ...
 
هنوزم عزیزی تو کلبه ی قلبم دوست دارم ...
 
جات همیشه تو خونه ی قلبه منه ... اگه حتی من به پای تو بمیرمم کمه...
 
میدونی عزیزی واسه تو میمیرم دوست دارم...
 
...
...

 

خدا نشونشو از كی بگیرم
دارم دق میكنم بذار بمیرم

اخه هنوزدلش از جنس سنگه
هنوز دلم واسه دل تنگی تنگه
چه طور دلش امد از پا بیافتم
بهش نازك تر از گل هم نگفتم
باور ندارم منو تنها میذاره
دلم واسش یه ذره شد اما دیگه نیست
لعنت به تو ای دست روزگار
حالا فقط من موندم و این چشای خیس
هر چی به من بگی واست همون میشم
فقط یه بار دیگه بیا و دستامو بگیر
ای دل صبور و بی كس من
اون نمیاد دیگه پیشت بهونه نگیر
حالا من موندم همین دو تا چش گریون
موندم تو این كوچه ها آس و پاس و حیرون
حالا من موندم تو شب بی ستاره
منو تو و خاطره ها اشك چشمای منه
خدا ازت میخوام یادش نیافتم
چه حرفایی كه از عشقم شنفتم
خدا اگه نمیشنوه صدامو بهم بگو دلیل گریه هامو
حتی خیانتش به دل میشینه
باور ندارم منو تنها میذاره
دلم واسش یه ذره شد اما دیگه نیست
لعنت به تو ای دست روزگار
حالا فقط من موندم و این چشای خیس
هر چی به من بگی واست همون میشم
فقط یه بار دیگه بیا و دستامو بگیر
ای دل صبور و بی كس من
اون نمیاد دیگه پیشت بهونه نگیر




+ مورخ دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:48 نویسنده سنا

_____________.____________________._____________

 

 

 

 

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست




+ مورخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 12:37 نویسنده سنا

_____________.____________________._____________

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

و  ندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقت به جانم میزنی

دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم ،مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو،من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم دز حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم  امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد عشقش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم...

 راستی فردا جمعه تولد۲۲ سالگیمه.تبریک نمی گین




+ مورخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:48 نویسنده سنا

_____________.____________________._____________

 

آینه پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکنه دل دیگری او را سیر کرده است؟ خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است. تنها دقایقی چند تاخیر کرده است. گفتم امروز هوا سرد بوده است. شاید موعد قرار تغییر کرده است. خندید به سادگی ام آینه و گفت: احساس پاکتو زنجیر کرده است. گفتم از عشق من چنین سخن می گویی؟ گفت خوابی! سالها دیر کرده است.
در آینه به خود نگاه می کنم. آه، عشق تو عجیب مرا پیر کرده است. راست گفت آینه که منتظر نباش. او برای همیشه دیر کرده است.




+ مورخ شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:53 نویسنده سنا

_____________.____________________._____________

 

 

گفتمش آغاز درد عشق چیست؟

گفت آغازش سراسر بندگیست

گفتمش پایان آن را هم بگو

گفت پایانش همه شرمندگیست

گفتمش درمان دردم را بگو

گفت درمانی ندارد، بی دواست

گفتمش یک اندکی تسکین آن

گفت تسکینش همه سوز و فناست


 

نمی خواهم به جز من دوستدار ديگری باشی

برای لحظه ای حتی به فکر ديگری باشی

 نمی خواهم صفای خنده ات را ديگری ببيند

نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشيند

نمی خواهم کسی نقش چهره ات در خاطرش ماند

نمی خواهم نگاهی در نگاه تو در آميزد

 نمی خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستی

نمی خواهم کسی يارت شود در ره مستی

 نمی خواهم به جز من يار کسی باشی

گل نازم!نمی خواهم خاروخسی باشی

نمی خواهم کسی با يار من سخن گويد

اگر چه قاصدم باشد که تا پيغام من گويد

 نمی خواهم به گورستان رود آن يار محبوبم

مبادا مرده ای زنده شود با او سخن گويد

 جز تو هرگز با کسی از عشق از فردا نخواهم گفت




+ مورخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 13:30 نویسنده سنا

_____________.____________________._____________

 

 

امشب دلم میخواهد
به كسی بگویم" دوستت دارم"
تو نهراس و آنكس باش
بگذار با هر آنچه در توان دارم
همین امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم
بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی كنم كه
لحظه ای دور از محبوب خویش زندگی را نمیتواند
بگذار همچون معشوقی كه برای وصال معشوقش
جان میدهد برایت جان دهم
بگذار همین امشب پیش پایت زانو بزنم
و تو را ستایش كنم
بگذار در تاریكی به تو لبخند بزنم
نگذار زمان از دستم برود
و تو را درنیابم
میخواهم بیندیشی كه همین امشب
غیر از من كسی دیوانه تو نیست
هرچند كه جاهلانه فكری باشد
كمی بیشتر با من
و همین امشب بگذار خیال كنم
كه جز تو كسی نیست
همین یك امشب را بگذار نقش بازی كنم
نقش حقیقت را ...
همان كه دور از تو بارها روبه روی آینه تمرین كرده ام


ادامه مطلب



+ مورخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 4:10 نویسنده سنا

_____________.____________________._____________

عشق چيست؟ چه واژه ي غريبي ! چرا همه عاشق مي شوند ؟ چرا عاشق ها جدا مي مانند ؟ چرا عشق به معناي رنج و عذاب و جدايي است ؟ آري من عاشق شدم ،عاشق تر از همه مي دانم كه باور نمي كني . اما من عاشقم ، عشقي كه هيچ وقت نميميرد ! عاشقي كه هيچ وقت عشقش را فراموش نمي كند،عاشقي كه معشوقش از عشق او نسبت به خودش خبر ندارد . عاشقي كه حتي نميداند كه معشوقه ي او عاشقش است يا نه ؟ نمي ترسم از هيچ چيز نمي ترسم از هيچ كس برای رسيدن به او هراسي ندارم . نه ، نمي توانم فراموشش كنم ,با او زنده ام با او نفس مي كشم دردنيا تنها اوست كه دوستش دارم . وقتي كه شبها گريه ميكنم آرزو ميكنم بميرم نمي دانم شايد نبايد به اين زودي عاشق ميشدم ، ولي شدم در يك لحظه عاشقش شدم يك عشق پاك . هر شب آرزو ميكنم از هر راهي كه شده خبري از او به من ميرسيد كه آيا دوستم دارد يا نه ؟ اگر فقط اين را مي فهميدم . اگر عاشقم بود عاشقش هستم ولي اگر عاشقم نبود



گفته بودم كه اگربوسه دهي توبه كنم كه دگربارازاين گونه خطاها نكنم
بوسه اي چوبرداشت لب از روي لبم توبه كردم كه دگرتوبه بيجا نكنم




+ مورخ چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 13:20 نویسنده سنا

_____________.____________________._____________

خدا خدا به تو پناه آوردم

موی سفید روی سیاه آوردم

ولی بازم به دستته نگاهم

میخوام برام دونه بریزی دوباره

دلم خوشه یکی هوامو داره

یکی که بی منت مهربونیش

تو قلمبه صدای آسمونیش

خدا خدا به تو پناه آوردم

موی سفید روی سیاه آوردم

خدا من،منم که در میزنم

رو در و بوم تو پر میزنم

منم کبوتری غریب و خسته

که حالا روی بوم تو نشسته

می خوام که از پیشت منو نرونی

منو غریبه با خودت ندونی

خدا خدا به تو پناه آوردم

موی سفید روی سیاه آوردم




+ مورخ چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:1 نویسنده سنا

_____________.____________________._____________